X
تبلیغات
ترنم آفتاب - نامه ای به معلم

 

بامدادی که چشم جسم را گشودم و قدم در عرصۀ گیتی نهادم هیچ نمی­دانستم امّا امروز می­دانم آنچه که نمی­دانم بیشتر از آن چیزی است که می­دانم چون در چندین بهاری که پشت سر گذاشته­ام به یمن زحمات معلمانم آموخته و دانسته­ام چنانکه میدان عمل محدودتر از عرصۀ حرف و سخن است تپه­های علم بشر نیز بسیار کوتاهتر از قله­های سربفلک کشیدۀ جهل آدمیست، لذا ای شمع شب افروز زندگیم، ای استاد گلسیرت و گلپرور و حیاتبخشم، آنچه را که در پیش رو دارید گلهای شکوفا شده­ایست که در باغ زندگی توسط دستان پرمهر شما پرورش یافته­اند، ثمرۀ درختی است که با مرکب قلمهای شما آبیاری گشته است و نوری است که بیاری آیینۀ قلب پاک شما در صحنۀ روزگار متجلی شده است. پس ای گوهر تابناک صدف عشق بگذار بی پرده بگویم وجودم بلطف شما معنا گرفته است و باغ بی حاصل عمرم باتلاش پدرانه و دستان مهربانت بهاری شده است که بوی خوش گلهای دلاویزش هرگز از روح و روانم برون نخواهد شد.

          ای استاد گرامی هرگاه سهیل سخن از میان لبهای گلرنگت خارج می­گردد خورشید خدا شناسی نیزدر آسمان قلبم حضور می­یابد و با انتشار نور معرفت سینه­ام را آذین می­بندد و نور عشق را به خانۀ دلم هدیه می­کند، پس چه می­توانم گفت از تو ای فرشتۀ بیداری و عشق و یا با کدامین نثر و شعر می­توان تو را در تمام زندگی ستود و سرود، توکه با واژه­های گلرنگ کلامت کتاب نور را برای این سالک درمانده براه تفسیر کردی و به صراط مستقیمش رهنمون شدی و با آن حروفی که یادم دادی چشمان بی فروغ و خفته در ظلمتسرای زندگیم را بیدار ساختی و نور بصیرت بخشیدی.

ای فروزانتر از مهر و ماه که در خلال صندلیهای کلاست خاطرات خوش و لذت بخش کودکیم نهفته است، هنوز هم در آیینۀ چشمانت ابتدایی ترین درس کلاسم را به عیان می­بینم همان کلاسی که در آن بادۀ نور و معرفت می­نوشیدم و هر روز با صدای پرشور قناری حنجره­ات کبوتران سپید دلم را بسوی آسمان آبی معرفت پرواز می­دادم و با تبرزین اعجاز آیات کلامت خلیل وار بتهای جهل و غصه و ناامیدی را در بتخانۀ جانم می­شکستم و هنوز هم وقتی که در کلاس روشنگر تو حاضر می­شوم بیاد می­آورم که در فصل آغازین شکوفایی روحم چگونه در باغ گلخیز علم و عشق خویش با میوه­های رنگارنگ و پرارزش دانشت پذیرائیم نمودی و چگونه با گلبرگهای طلایی عشق دفتر جانم را تذهیب کردی و چگونه قلب مهربانت در هر طپشش شعله­ای و جرعه­ای از آتش عشق و می معرفت در ظرف وجودم می­ریخت.

          چه می­گویم هنوز هم کانون روشنی بخش حیاتم تویی، هنوز هم گلهای محبّت تو در گلدان دلم در حال شکوفایست، هنوز هم یقین دارم که مداد تو بالاتر از خون کشتۀ معشوق است و هنوز هم عطر خوش گلهای اندرزهایت در صحرای سینه­ام جاریست و تو دلنوازترین نسیم روانپرور و روح نواز بهاری که شعر سعادت و رهایی از خویشتن و پیوستن به دریای بیکران معرفت را در گوش دلم زمزمه می­کنی و مرا به قله­های عقیق فام سرزمین نور، به گلشن اعجاز بهاران کتاب عشق و روشنایی، به سرمنزل خوشبختی و نشاط و به میعادگاه حضور می­بری.

          پس ای درخشنده­تر از چشمۀ خورشید بهاری، رود کلامت را در کویر جانم جاری کن و باغ بهاری زندگیم را از ابر باران زای واژگانت سیراب ساز، خدا را ،خدا را ،ای آسمان بی کرانۀ عشق بارش سحاب کلامت را بر ذهن و جانم بیشتر کن بگذار قله­های خشک و تهی دست اندیشه­ام پر از چشمه و نور گردد و باغ خزانزدۀ وجودم به شکوفه بنشیند چرا که

          شما ای عالمان چون چشمه­سارید               برای گلشن جان چون بهارید

          به اوج آسمان مثل ستاره                            برای ملک وملت افتخارید

          بود فکر بشر مانند طفلی                  شما آن طفل را پروردگارید

          برای رهروان مقصد عشق                         پیمبر گونه و عالی تبارید

          به دانشگاه دین و عشق و عرفان       حریم علم و حق را پاسدارید

          به چشم ساکنان اوج افلاک                عزیز و مهربان، خورشیدوارید

          برای طالبان علم و دانش            چراغ و اسوه و آموزگارید

          کتاب و درستان منشور عشق است         فروغی در دل شبهای تارید

          ببوسم دستتان را چون قلم من              که خضر راه من در روزگارید

          عزیزانم قلم چون ذوالفقار است           شما چون حیدر چابکسوارید

          به باغ فکر قائم مثل باران                             به کهسار زمان چون آبشارید.

+ نوشته شده توسط یداله قائم پناه در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 19:7 |